رویای با تو بودن
اگه خواستین لینکم کنین به اسم نایسل لینکم کنین(✿◠‿◠) جواب نظرات زیر همون نظر داده میشه
بقیه در ادامه مطلب خلاصه چنار دیگه اصلا یشیم رو نمیخوادشب عروسی چنارو توپراک یشیم تصادف میکنه
بچه شو زودتر دنیا میارن دکتر یشیم عاشق یشیم میشه ... بقیه در ادامه مطلب چنار بچه مادر و عموشه ، لاله از اين قضيه خبردار ميشه تو اين مدت هم يشيم ميره رو مخ چنار كه لاله دوست نداره و به خاطر پولت باهات ازدواج كرده ،.... بقیه در ادامه مطلب دمش گرم باران را می گویم به شانه ام زد وگفت: خسته شدی.. امروز را تو استراحت کن من به جایت می بارم.... هَمیشهِ سَخت تَرین نَمایِش بِ بِهتَرین بآزیگَر تَعَلُق دآرَد...!! شآکی سَختی هآی دُنیآ نَبآش ... شآیَد... بِـــــهتَریـــــن بآزیـــــگَر خُـــــدآیـــــی...!! رفتار من عادی است اما این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی برای یادبود لحظهای کوچک گاهی نگاهم در تمام روز رفتار من عادی است!
از زمان پخش سریال اطلاعاتی در دست نیست.
فرکانس Aaa family:
hotbird
11642
h
27500
3/4
چنار از شنیدن حرف احمد خشکش زد.به توپراک گفت:حقیقت داره؟توپراک گفت آره حقیقت داره.درو بستن ورفتن داخل.چنار اشک تو چشماش جمع شده بود.از کلانتری نجیب خان بهش زنگ زد و گفت یشیم رو بردن زود خودتو برسون.چنارم رفت.
بقیه در ادامه مطلب
ادامــﮧ مطلب
قسمت 79:
توپراک گفت:تو باید همه چیز رو به چنار بگی در این صورت حاضرم واسه پسرت هرکاری انجام بدم.یشیم گفت اما اگه به چنار حقیقت رو بگم چنار دیگه توصورتمم نگاه نمیکنه.ما تو این شرایط به هم احتیاج داریم.نمیتونیم از هم جدا بشیم.نذار تقاص گناهمو بچه ام بده.بهم رحم کن.اما توپراک گفت:مگه تو بهم رحم کردی.تو باعث شدی بچه امو از پدرش مخفی کنم.وقتش...ه که حقیقت رو بشه.بقیه در ادامه مطلب
ادامــﮧ مطلب
ننه والده دستور میده با چاقوی خرم که دست نیلوفر بود اسب محبوب خرم یعنی
عشقو که هدیه سولی بود بکشن خرم حمام بود که حس کرد یکی نزدیکشه نگار بود و
به خرم گفت اسبتو کشتن و چاقوی خونی هم کنار اسبت بود که همون چاقوی خودته
خرم با ناراحتی و گریه رفت دید بله اسبه
مرده چاقو رو برداشت و غضب آلود رفت اتاق والده به والده گفت این چه کاری
بود که کردی؟ من میدانم این کار شماست با این کارهایی که در حق من میکنید
کم کم دارم مطمئن میشم که من و شما در یک مکان نمیگنجیم والده انکار کرد
خرم گفت این قصرواقعا برای من غیرقابل تحمل شده حرفاشو زد و با ناراحتی رفت
خدیج به والده گفت خرم راست میگه؟ والده باز هم انکار کرد.
ادامــﮧ مطلب
ادامــﮧ مطلب
ادامــﮧ مطلب
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
| [-Design-] |

